

به سمت پنجره رفت و پرده را کنار کشيد . برخلاف دو روز گذشته هوا کمي گرم تر شده بود و نور خورشيد با کنار رفتن پرده تا وسط سالن خودنمايي مي کرد . پنجره را باز کرد و نفس عميقي کشيد و هواي تازه را به شش هايش هديه داد . نگاهي به حياط انداخت . ملوس کنار باغچه لَم داده بود و طبق معمول در حال ليسيدن خودش بود . نگاهش را به آسمان دوخت. آسمان پر شده بود از تکه هاي ابر سفيد که هر يک از دريچه چشمان زيباي دخترک به يک شکل بودند . يکي به شکل گل ، يکي به شکل صورتک انسان و يکي به شکل بادکنک بزرگي که گوشه آن سوراخ شده بود و در حال خالي شدن بود . با خود زمزمه کرد " پس تکه ابر من کجاست ؟ يعني من هم از ميون اين ابرها ، ابري براي خودم دارم ؟ کجايي اي قاصدک خوش خبر تا برام خبر رهايي بياري و منو از اين غربت به سرزمين روياهام بکشوني " آه پرحسرتي کشيد و پنجره را بست . نگاهش به ساعت افتاد . چيزي به شروع کلاسش نمانده بود.
شاید بپسندید














از این نویسنده













