

تنهایی این بود
انتشارات گویا منتشر کرد:
خوب، پس تنهایی این بود: که یکهو ببینی در این دنیا هستی، جوری که انگار همین الان از سیارهی دیگری رسیدهای و اصلاً نمیدانی چرا از آنجا بیرونت کردهاند. فقط اجازه دادهاند دو چیز را از آن طرف با خودت بیاوری (در مورد من صندلی دستهدار و ساعت) و درست مثل یک نفرین باید در تمام سربالاییها دنبال خودت بکشانیشان تا یک جایی را پیدا کنی که زندگیات را با همین دوتا و با خاطرهی کمرنگ دنیایی که از آن آمدهای از اول سرهم کنی. تنهایی، قطع عضوی است که دیده نمیشود، ولی ضربهای است کاری. انگار چشم و گوشات را از جا بکنند و اینطوری، جدا شده از تمام احساسات خارج از خودت، بدون کوچکترین نقطهی اتصالی به این دنیا و فقط با لامسه و حافظه، مجبورت کنند دنیایت را از نو بسازی، دنیایی را که باید در آن ساکن شوی و در تو ساکن شود. چه چیزی در این کلام نهفته بود؟ کجایش به نظرمان سرگرمکننده آمده؟ چرا اینطور به دلمان نشسته؟
فروشگاه اینترنتی 30بوک
شاید بپسندید













