انتشارات افکار منتشر کرد:
عاشق عکس هستم. در و دیوار اتاقم پر از عکس است؛ بریده از روزنامهها، مجلهها و یا عکسهایی که از بروبچهها گرفتهام.
عکس امام با هالهای از نور دور سر و شمشیر ذوالفقار روی زانو.
عکس پدربزرگ توی تذکرهاش. یا با تفنگ برنو.
عکس شاه... تا میشه... لا میشه... عکس شاهنشاه میشه!
عکس خودم روی کارنامۀ سال سوم با پیراهن یقهبسته، سر تراشیده، عینکی، و با چشمهای لوچ که توی ذوق میزند.
عکس کریمآقا با لباس سربازی، مچالهشده و زردرنگ، با بوی کهنگی.
عکس امام سوار بر اسب، با طفلی شیرخواره در بغل که سنان به گلویش خورده است و خون فوران میکند و دنیا، انگاری در چشمم، قرمزی میزند.
عکس احمد و کاظم با کراوات. و یاد خندههای نخودی فخرالسادات: میخوام برم اداره، با کراوات پاره سر کچلم میخاره!
عکس فخرالسادات با موهای پریشان.
عکس داشابرام، عین خودم با پیراهن یقهبسته، سر تراشیده، و چشمهای روشن و شوخ.
و عکس دستهجمعی که خاطرۀ درخشان آن، مثل تکهای نور در یادم باقی است.
از متن کتاب
فروشگاه اینترنتی 30بوک
شاید بپسندید













