

فرزندان
انتشارات یکشنبه منتشر کرد :
رز : پس تو لحظه حادثه خونه بودی ؟
هیزل : آره
مکث
بله من خونه بودم . داشتم برای بچه های کیک موزی درست میکردم که یه لحظه متوجه شدم تخم مرغ ها تو جعبه دارن تکون میخورن . شاید احمقانه به نظرت بیاد اما فکر کردم از داخل تخم مرغ ها داره یه چیزی میاد بیرون یه چیزی مثل ...
رز: جوجه ...
هیزل : نه ، بچه اژدها . اما بعدش متوجه شدم که کل آشپزخونه داره می لرزه ، بشقابا یکی یکی میوفتادن رو زمین و خورد میشدن ، برق رفت و زمین شروع کرد به چرخیدن ، یه لحظه احساس کردم تو یه کشتی هستم که داخل طوفان شدید گیر افتاده . بعد با خودم گفتم زن احمق چی کار میکنی ، برو بیرون ، یالا برو بیرون ، به سرعت رفتم بیرون ، همون طور با پیش بند آَشپزی فرار کردم . خیابان رو به روی خونه ترک خورده بود و از وسط نصف شده بود. بعد همه چی آروم شد .
فروشگاه اینترنتی 30بوک
شاید بپسندید














از این نویسنده














از این مترجم













