انتشارات چشمه منتشر کرد:
لیلی و باغهای جهنم چهارمین کتاب پیام ناصر است. او در این اثر داستان جنایی هیجان انگیزی را روایت میکند که ریشههایش به اوایل قرن پیش برمی گردد. پیامد اتفاقهای گذشته، که شاید قهرمانهای این داستان نقشی در آن نداشتهاند، همچون اجلی معلق بالای سر آنها تاب میخورد تا این که روزی بر سرشان نازل شود: جسد مردی مجهول الهویه کنار رودی پیدا میشود و پهلوش کتابی به نام باغهای جهنم؛ زنی کتاب را برمی دارد و میرود؛ کارآگاه دریکوندی، مسئول این پرونده، در جست وجوهایش به زنی لی لی نام بر میخورد که کسی اسمش را در صفحهی آخر کتاب نوشته است… قصه اما تنها رازگشایی از یک پروندهی قتل نیست؛ سرگذشت زنی است جوان که سرنوشتش ظاهراً با باغهای جهنم و نویسندهی این کتاب گره خورده است. زنی که از کودکی تا حالا، که بیست و چند سالش است، در خوابهایش کابوسی واحد از انباری قدیمی مدرسهشان میبیند و ارتباط آن را با جهان خودش نمیفهمد. گربهای به نام ابوالخیر دارد که گاهی غیبش میزند و کارهایی میکند که لیلی مطمئن نیست اگر برای بقیه تعریفشان کند باور میکنند یا نه.
ناصر نویسندهای است که با دقتی وسواس گونه طرح داستان را بنا میکند، اما برای برگردان سیر رخدادها به نقطهای تازه و عجیب واهمهای ندارد. جهان داستانی ناصر جهانی به ظاهر آشناست اما چیزی غریب، همچون ارادهای که این جهانی نیست، زیر پوست وقایعش جریان دارد؛ چیزی که با وجود آگاهی از گذشته و آیندهی داستان گویی تصمیم گرفته اجازه بدهد اگر کسی میخواهد و میتواند از این جبر تنیده در فضا و زمان بیرون بجهد و کاری انجام بدهد که از او انتظارش نمیرود.
فروشگاه اینترنتی 30بوک
معرفی کتاب لیلی و باغهای جهنم اثر پیام ناصر
چرا باید رمان لیلی و باغهای جهنم را بخوانیم؟
جملات درخشانی از کتاب لیلی و باغهای جهنم:
«ابوالخیر معمولاً حدود ساعت هشت صبح لیلی را بیدار میکرد. ساعت مناسبی بود و او آمادهی رفتن به دانشگاه میشد. گربه لای دستوپایش آنقدر میلولید و سماجت میکرد که از خواب میپرید. منتها امروز جور دیگری رفتار کرد؛ زودتر از همیشه سراغش آمد و به گونهاش دو ضربه زد. نمیتوانست ساعت روی میز را ببیند. از شدت نور حدس زد حولوحوش شش است. اتاق خنک بود و جسته گریخته از بیرون صدای گنجشکها و کلاغها میآمد. پنجشنبه بود و لیلی میخواست تا حد امکان در رختخوابش بماند. ابوالخیر از کلهی صاحبش بالا رفت و عین کلاه پشمی سفیدی همانجا چسبید. موجی از گرما روی صورت لیلی پخش شد و صدای تپش قلب گربه را شنید. مثل کوبشِ طبلی بود که از دور به گوش میرسید. صدا رفتهرفته به خشخش کاغذ بدل شد. لیلی صفحهی کاغذ را دید. چهرهی مردی با مداد روی آن طراحی شده بود. صورت مرد دراز و گوشهایش بیشازحد پایین بودند. چشمهایش جوری نقاشی شده بودند که صاف به چشمهای بیننده خیره میشدند.»
«دریکوندی از معاونش خواست که دنبال هویت مرد باشد و گزارشهای مربوط به افراد گمشده را بررسی کند. پیش از این، جسد را انگشتنگاری و نمونهبرداری کرده بودند. ستوان شریفی گفت روی دستمالی که نزدیک جسد پیدا شده بزاق دهان سگ وجود دارد. قطعبهیقین دستمال متعلق به مرد بود؛ تارهای موی او را روی دستمال یافته بودند. کارآگاه دریکوندی بار دیگر به محل حادثه برگشت. آن موقع از روز، فقط صدای جوشوخروش رودخانه بود که مارگونه پیچوتاب میخورد و به سوی افق میرفت. دریکوندی کنار آب قدم زد. پل ناامن روی رودخانه فقط دو تکه الوار نازک و ناهموار بود که با تختههای افقی به هم میخ شده بودند. چند سال پیش هم در شرایطی مشابه میبایست از پلی شبیه همین پل میگذشت. آن موقع کم مانده بود توی آب بیفتد. برای چنین موقعیتهایی راهکاری داشت تا تعادلش را حفظ کند؛ نباید به جریان آب نگاه میکرد. «به چشمان ایزدانِ قدرت خیره مشو، چرا که تو را با خود خواهند برد.» این جمله را پیشتر در کتابی خوانده بود و دیدن رودخانهی خروشان آن را در حافظهاش بیدار کرد. نگاهش را از جریان آب به سمت شاخهی درختی برد و از روی پل گذشت.»
خلاصهٔ رمان لیلی و باغهای جهنم:
اگر از خواندن کتاب لیلی و باغهای جهنم لذت بردید، از مطالعۀ کتابهای زیر نیز لذت خواهید برد:
• کتاب سارق چیزهای بیارزش اولین اثر پیام ناصر نویسندهٔ ایرانی است. او در این کتاب به دغدغههای مردم، انزوا و تنهایی پرداخته است. داستان این کتاب در یک ساختمان چند طبقه میگذرد و نویسنده داستان تکتک ساکنین این ساختمان را در این کتاب به تصویر کشیده است و شخصیتهای ریز و درشت او، در کنار راوی داستان مخاطب را درگیر خود میکنند.
دربارۀ پیام ناصر: نویسندهٔ کتاب لیلی و باغهای جهنم

شاید بپسندید














از این نویسنده













