انتشارات افکار منتشر کرد:
سال ها مي گذرد از زماني که آژير قرمز ميشنيديم در تاريکي به سمت پناهگاه ها مي دويديم و نمي دانستيم آيا جان سالم به در خواهيم برد يا نه.سال ها مي گذرد از غرش موشک و صداي انفجار از فرار کردن شهرهاي ديگر و از مدرسه رفتن هاي غريبانه.
از جنگ جان سالم بدربرديم وآن را از سر گذرانديم اما بر «تجربه» آن کمتر تامل کرديم. در بخشي از ذهن خود مي دانستيم که مرگ در شوم ترين شکل خود - يعني کشته شدن به دست انساني ديگر- در گوشه اي کمين کرده و حال که سراغ خودمان نيامده .د رحال فرود بر سر ديگراني است که وطن تاريخ زبان و فرهنگ مارا دارند.اين همان چيزي بود که د رخلوت خودمان هم نمي توانستيم به آن نزديک شويم.نمي توانستيم به آن فکر کنيم و به کلامش درآوريم .در سکوت با خود در سکوت با خانواده در سکوت با دوستان و در سکوت با جامعه ادامه داديم.ادامه داديم و به فراموشي سپرديم.
اما در همين حين گروهي امکان روي برگرداندن از حقيقت را پيدا نکردند؛ آنها که ناگزير با هراس و درماندگي انساني شان مواجه شدند و بهاي جنگ را پرداختند .راستي آنها با اين قصه چه کردند؟
دقيقه ها ساعت ها روزها ماه ها سال هاي طولاني پس از آن را چگونه گذراندند؟ چه معنايي به آن دادند ؟از آن چه درسي گرفتند؟ با خود با زندگي و با انسان هاي ديگر غريبه تر شدند يا آشناتر؟
فروشگاه اينترنتي 30 بوک
شاید بپسندید













